_2_

خرید بک لینک

امکانات وب

ستاره اومده بالا ،

حوصله اش سررفته میگم بری پایین ی سر ب مامی بزنیم .

دست ب دست از پله ها میریم پایین و میشینیم ،

یک ساعت گذشته و شام سوپ دارن و باب میل جناب همسر نیست،

-من ی سر میرم بالا و دوباره میام فعلا

هنوز در رو نبسته ستاره هم پشتم میاد بالا.

ساعت 8 شبه و شام نداریم و همسر جان هم طبق اخرین تماس حسابی گرسنه اس.

*زندایی شام چی میخوای بذاری؟تخم مرغ داری؟ املت بذار

-ن نداریم

*سیب زمینی سرخ کرده بذار، کتلت ، اصن بیا جشن بگیریم مرغ بذار ، زندایی خوبه؟؟ میذاری؟

- ستاره میشه بری تو اتاق؟

ساعت 8 و ده دقیقه اس در کمد رو باز میکنم و ماکارونی و تن ماهی داریم،

ماکارونی اصلا غذای مورد علاقه ام نیست ولی همیشه اولین گزینه اس برای درست کردن.

چند تا ظرف رو کم کم آب میکنم و میدارم رو گاز ک زود جوش بیاد .

8 و بیست دقیقه اس ، ماکارونی هارو ریختم ک بپزه، تلفن زنگ میخوره

مامانمه

همینطور ک حرف میزنم جواب ستاره رو هم میدم ک دنبال کنترل میگرده..

در میزنن، -ستاره درو باز میکنی؟؟

-مامان آقاییم اومد فعلا کار نداری؟؟

میرم سر گاز و ی هم میزنم.

همسر جان میره حموم لباس هاشو آماده میکنم و لباس های اتاق رو جمع میکنم.

ده دقیقه شده و ماکارونی پخته آبکش میکنم و تن ماهی رو قاطیش میکنم با پنیر

-ریحان ندارم، فداسرم ، آویشن میریزم توش، استاد جایگزینی ام((:

همسری میاد و چند تا قاشق میخوره و خدافظی میکنه و میره عجله داشت،

ساعت رو میبینم 8و 35 دقیقه اس. چ نیم ساعت نفس گیری بود .

همش بدو بدو..

در همین حین میان دنبال ستاره و میره خونشون

میشینم رو مبل و خداروشکر میکنم ب خاطر این زندگی ، چقدر میچسبه این دلبری های یهویی ، خودم ک کیف کردم..

شیطنتِ فسقلی :)...

ما را در سایت شیطنتِ فسقلی :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی