ستاره اومده بالا ،
حوصله اش سررفته میگم بری پایین ی سر ب مامی بزنیم .
دست ب دست از پله ها میریم پایین و میشینیم ،
یک ساعت گذشته و شام سوپ دارن و باب میل جناب همسر نیست،
-من ی سر میرم بالا و دوباره میام فعلا
هنوز در رو نبسته ستاره هم پشتم میاد بالا.
ساعت 8 شبه و شام نداریم و همسر جان هم طبق اخرین تماس حسابی گرسنه اس.
*زندایی شام چی میخوای بذاری؟تخم مرغ داری؟ املت بذار
-ن نداریم
*سیب زمینی سرخ کرده بذار، کتلت ، اصن بیا جشن بگیریم مرغ بذار ، زندایی خوبه؟؟ میذاری؟
- ستاره میشه بری تو اتاق؟
ساعت 8 و ده دقیقه اس در کمد رو باز میکنم و ماکارونی و تن ماهی داریم،
ماکارونی اصلا غذای مورد علاقه ام نیست ولی همیشه اولین گزینه اس برای درست کردن.
چند تا ظرف رو کم کم آب میکنم و میدارم رو گاز ک زود جوش بیاد .
8 و بیست دقیقه اس ، ماکارونی هارو ریختم ک بپزه، تلفن زنگ میخوره
مامانمه
همینطور ک حرف میزنم جواب ستاره رو هم میدم ک دنبال کنترل میگرده..
در میزنن، -ستاره درو باز میکنی؟؟
-مامان آقاییم اومد فعلا کار نداری؟؟
میرم سر گاز و ی هم میزنم.
همسر جان میره حموم لباس هاشو آماده میکنم و لباس های اتاق رو جمع میکنم.
ده دقیقه شده و ماکارونی پخته آبکش میکنم و تن ماهی رو قاطیش میکنم با پنیر
-ریحان ندارم، فداسرم ، آویشن میریزم توش، استاد جایگزینی ام((:
همسری میاد و چند تا قاشق میخوره و خدافظی میکنه و میره عجله داشت،
ساعت رو میبینم 8و 35 دقیقه اس. چ نیم ساعت نفس گیری بود .
همش بدو بدو..
در همین حین میان دنبال ستاره و میره خونشون
میشینم رو مبل و خداروشکر میکنم ب خاطر این زندگی ، چقدر میچسبه این دلبری های یهویی ، خودم ک کیف کردم..
شیطنتِ فسقلی :)...ما را در سایت شیطنتِ فسقلی :) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123