_302_

خرید بک لینک

امکانات وب

دبروز به یکی از هم وبلاگی ها درباره امام رضا میگفتم

گفتم خالی از لطف نیست خاطره خودمم تعریف کنم بمونه

مرسانا دقیقا 60 روز بود که بستری بود و همه ی نوزاد های نارس مرخص شده بودن و فقط ما مونده بودیم

منی که به همه روحیه میدادم اون روزا با یه زنگکافی بود تا بهم بریزم بشینم های های گریه کنم

اونم چی جلوی بقیه من اصلا جلو هیچکس گریه نکردم وقتی مرسانا 27 هفته به دنیا اومد ولی اون روزا خیلی بهم ریخته بودم

خلاصه دکتر میگفت تا وزنش 1600 گرم نشه مرخص نمیکنم

تو دو سه روز قبلش مرسانا وزن کم میکرد

دیگه نمیکشیدم

عموم زنگ زد گفت مشهدم ..

دلم لرزید گفتم ار امام رضا بخواه مرسانا مرخص شه دعا کنید براش پیش آقا

سریع پول هم ریختیم براشون که همون نذورات حرم برامون گوسفند عقیقه کنه

نیم ساعت نشد عموم تماس گرفت که انجام شده

شب بود ، هر دوساعت باید بیدار میشدیم و میرفتیم به بچه هامون شیر میدادیم ، مرسانا چون نارس بود و خیلی کموزن شیرخشکی شده بوده

خلاصه من از زور خستگی یکی از این دوساعت هارو بیدار نشدم و نرفتم

کنار تخت مرسانا یه پسر کوچولوی سه روزه به اسم برسام بود که از بس این بچه تپل بود مامانش میگفت چشم خورده ، فکر کن 5 کیلو و خورده ای بود و کنار مرسانا دقیقا فیل و فنجون بودن

خلاصه ساعت 8 بود پاشدم با قیافه ای اویزون و خسته رفتم به مرسانا سر بزنم که مامان برسام اومد بغلمکرد گفت مژده بده الان دکترا اومدن رفتن ، مرسانا وزنش شده 1600 و گفته مرخصه ، فکر کنید مرسانایی که در روز 30-40 گرم اضافه میکرد اون روز 200 گرم اضافه کرده بود

واااااااای هیچوقت یادم نمیره انگار دنیارو بهم داده بودن

دکترا گفته بودن اگه دیگه مرخص نشه باید مایع نخاع رو بکشیم تا ببینیم کموزنیش از چیه

..

هروقت اسم امام رضا و کرامتش میاد این معجزه میاد جلو چشمم

ائمه خیلی دستگیر و مهربونن ماییم که کم لطفیم

انشالله شفاعت مون کنن و هرکس هر آرزویی داره بهش برسه ❤️ شیطنتِ فسقلی :)...

ما را در سایت شیطنتِ فسقلی :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: شنبه 13 شهريور 1400 ساعت: 5:19

صفحه بندی