بعد از دفعه ی اول چندبار دیگه هم غافل گیرمون کردی مامانی ب فدات.
رفتم دکتر که آزمایش بنویسه ببینم مامانی چیزی کم و کسر نداره ک خانوم دکتر گفت برو سونوگرافی صدای قلب کوچولوت رو هم بشنوم
با کلی ذوق رفتم و نشستم نوبتم بشه ک اندازه 10 سال گذشت
رفتم تو تنها بودم بابایی کار داشت نتونست باهام بیاد، ب آقاهه گفتم با کلی ذوق گفتم میشه فیلم بگیرم اونم گفت برارقلب بگیر ولی بعد از چند دقیقه گفت از جنینی وجود نداره:/و هفته دیگه بیا نینی رو ازت بگیریم:|
یک هفته شده بود شب و روز کابوس که اگه نباشی ما چیکار کنیم، درسته کوچولو بودی خیلی ولی وابسته شده بودیم با بابایی.
تو توی محرم اومدی پیشمون و مطمئن بودیم صاحب این ماه حواسش بهت هست و بابایی نذر کرد پسر شدی اسمت رو بذاره علی اصغر.
مامانی هم از اول ماه عهد کرد تا اخر صفر مشکی بپوشه وقتی خبر از اومدنت دادی مطمئن تر شدم و وقتی شیطنت کردی و قایم شده بودی دیگه خیلی مصمم بودم
خلاصه یک هفته گذشت نرفتم و سپردم ب خدا و هفته ی بعد با خالهای رفتیم و در کمال ناباوری یهو صدای قلبه کوچولوت پخش شد. زدم زیر گریه خییییلی حس خوبی بود مامانی.
شیرینی خریدیم و اومدیم خونه مامی اینا عمه و کیان هم بودن و علنی کردیم هرچند قبلش خودم گفته بودم بهشون که یه فرشته کوچولو داره به جمعمون اضافه میشه، واااای قیافه بابایی دیدنی بود وقتی از آقاجون خجالت میکشید:))
برای خونه مامان زری اینا هم صبح هوس شیرینی کردم خریدم و بردم و همون رو حساب کردیم:)) مامان اینا همشون میدونستن، دایی هم که داشت میرفت کربلا گفتم کلی فسقلی رو دعا کن ک یه رخ به مامانیش نشون بده
شیطنتِ فسقلی :)...ما را در سایت شیطنتِ فسقلی :) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 143